کاش می شد فلاش بک زد و برگشت به اون شب. همون شبی که کل اتاق رو یه نور سرخ تسخیر کرده بود و روی تخت دراز کشیده بودی. همون شبی که اون آواز سوزناک من رو زیر میز درون خودش تجزیه کرده بود و اصلا حواسم به حضورت نبود.
ناخواسته سقوط کردم، اما بعدش سعی نکردم خودم رو بیرون بکشم و با اینکه داشتم خفه می شدم و نمی تونستم نفس بکشم سعی کردم خودم رو پایین تر بکشم انقدر پایین برم که از شدت درد بدن ام بی حس بشه. در عین حال نمی خواس
دکتر با عجله وارد اتاق شد. یه ریز می گفت که دیرش شده و مریض هاش تو مطب منتظرش ان. جوری مریضام مریضام می کرد، که انگار من بُزم. هر چند با رفتار های بعدی ایشون شک بنده به این قضیه که، در نگاه شون: بقیه ی مریض ها «